هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

هلیا همه هستی من

شمارش معکوس

این روزا اونقدر عوض شدم که هلیا خانوم بهم میگه توبوششششش جالب اینجاست که امروز تو موبایلم داشت عکسامونو نگاه می کردکه یه دفعه گفت مامان تو رو خدا اینطوری بشو دیگه تو رو خدا دیدم به عکسی که قبل بارداری موقع رفتن به مشهد انداخته بودیم نگاه می کنه بچم چنان التماس می کرد که دلم به حال خودم سوخت  تازه برگشته می گه مامان این مامانم مرده یعنی آتیشم زد    خلاصه شمارش معکوس شروع شده درست 20 روزه دیگه شازده کوچولوی ما به دنیا میاد وهلیا بی صبرانه منتظره داداشش بیاد و باهاش بازی کنه و به قول خودش با داداشش برن کوچه سبز (باغ) ...
8 تير 1394

تولد بابای هلیه

دیروز روز تولد بابای هلیه بود البته بابای هلیه تا ساعت 7 بانک بود بعدم یه سری کارداشت که 8/5  اومد خونه عزیز هلیه و دایی جون و علیسانم اونجا بودن  تا بیچاره خسته از راه رسید ما همه مون طلب کار ازش کیک تولدت  و شام  خواستیم   اونم دید همه ازش کیک میخوان گفت یا شام یا کیک ما هم گفتیم شام و رفتیم پیتزا خورون البته هلیا خانومی سیب زمینی میل کردن و دختر خوبی شده بود و اصلا اذیت نکرد ازاینجا هم به بابای هلیه و همسر مهربانم تولدشو تبریک میگم خوشبختی من در بودن با توست  و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است عزیزم تولدت مبارک دیروز هلیا جونی یه کار با نمک انجام داد و از دلم ن...
26 دی 1391

قدم گذاشتی به 24 ماهگی عزیزم

ورودت به 24 ماهگی مبارک ناز گل من   این روزا عاشقترت شدم و از دیدنت چنان لذتی می برم که نگو هر کاری می کنی هر حرفی که می زنی چنان حالی به من وبابا میده که انگار فقط و فقط تو بلدی این کارارو بکنی راستشو بخوای خودمو مثل کسی حس می کنم که انگار تازه متولد شده  یا از خواب غفلت بلند شده چون بعد دو سال تازه دارم حست می کنم تازه تازه دارم اون شیرینی کودکانه تو مزه مزه می کنم تازه فهمیدم که داشتن  یه نی نی سالم نعمت بزرگیه هر روز  و هر لحظه خدا رو شکر می کنم خدایا شکرت نمی دونم شاید تصادف بابایی منو از خواب بیدار کرد   یا رفتن به اون مدرسه استثنایی و دیدن اون همه معصومیت و مادرای صبوری که عاشقان...
17 دی 1391

چشم حسود کور

اینم از روزگار ما از بس شیطونم و خود شیرین تو دل همه برا خودم جا باز کردم البته این وسط یه عده پیدا میشه که شیرینکاریای من بره تو چشمشون و چشمم بزنن خلاصه الان که دست من باند پیچی  شده تقصیر شیطنتای من نیست و  کار همین نگاههای حسودانه ی این گروه افرداده به روایت مامانم که می گه : دیروز صبح بعد اینکه نازدون مامانو آماده کردم رفتیم اداره  تحویل مربیش دادم و رفتم بالا و طبق معمول جلسه صبحگاهی همراه با چای برقرار بود یه کم با همکارا صحبت کردیم و هر کس رفت اتاقش یه کم بعد دیدم از مهد زنگ زدن  رفتم دیدم هلیا بغل مربیش گریه می کنه مربیش گفت رفتم براش شیر گرم کنم دنبال من دوید و افتاد دستش موند زیرش دید...
8 آذر 1391

21 ماهه شدی نقل و نباتم و دختر عمه دار

  هلیا خانوم یه هفته ای میشه که پستونک و گذاشته کنار زیاد بهونه نگرفت یکی دو روز اول یکم شبا ممه ممه می کرد ولی الان دیگه کلا" یادش رفته  از 13 آبان هم شروع کردیم به مسواک زدن فعلا همکاری میکنه و خوشحال میشه وقتی می گم هلیا بریم مسواک بزنیم تازه گیا به همه چی گیر میده و میگه چیه اگه خدای نکرده یه دفعه افتاد دستش یا سرش  به یه جایی خورد سریع می گه اوخ  بعدشم دوتا آک آک پشت سر هم میگه تا خانوم خانوما  سوار تاب میشه منم باید بخونم تاب تاب تاب بازی خدا هلیا رو نندازی اگه هم خواستی بندازی بغل مامان بندازی بعدش میگه عزیز  منم میگم بغل عزیز بندازی دوباره میگه بابا  باز باید من بگ...
22 آبان 1391

تولد پسر خاله هلیا

   اول آبان۹۱   تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی                     با یه گریه‌ی ساده به دنیا بله گفتی                                               ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس                &...
9 آبان 1391

گل دسته مامانی و اداره مامانی

اینجا اداره مامانه جایی که هلیا خانوم  تو سالنش با سرعت ۲۰۰ کیلومتر در ساعت بدو بدو می کنه و منم دنبالش     اینجا جایی که ساعات پایانی اداره منتظر می شیم تا خروج بزنیم و بند دل مامانی پشت این استند  قایم می شه و دالی بازی می کنه گاهی میبرمش حیاط اداره یه کم ویتامین دی کسب بکنه هلیا خانوم عاشق سوراخ فاضلابه اینجا هم یکی پیدا کرده رو دیوار ساختمان  اداره گنجشکا لونه کردن بند دل مامانی داره به اونا نگاه می کنه اینجا مهد عسل منه       ۲۲ تیر ی...
30 تير 1391

جیگر طلا به مشکین شهر رفت و اومد

۱۵ تیر یعنی روز نیمه شعبان راه افتادیم و رفتیم به مشکین شهر  از شهر ما تا اونجا  ۴ ساعت راه بود که هلیا خانوم دخمل خیلی خوبی بود یه کم بازی کرد یه کم خوابید و یه کم گاگا لی لی خورد تارسیدیم به مشکین خونه دوست بابایی اونام یه دخمل کوچولو به نام سارینا داشتن که ۳سالش بود و خیلی ناز و ملوس با لهجه ی غلیظ مشکین شهری  که هی می گفت هاچان یعنی کی چه موقع ولی خوب وسایلشو به هلیا نمی داد البته هلیا یه کیف و یه جفت دمپایی شو  تصاحب کرده بود و با اونا بازی می کرد برا خودش عالمی داشت   شب هم رفتیم به یکی از آب درمانی های اونجا که یه کم هوا سرد بود و منم هلیا رو با پتو مثل ساندویچ پیچیده...
17 تير 1391