شمارش معکوس
این روزا اونقدر عوض شدم که هلیا خانوم بهم میگه توبوششششش جالب اینجاست که امروز تو موبایلم داشت عکسامونو نگاه می کردکه یه دفعه گفت مامان تو رو خدا اینطوری بشو دیگه تو رو خدا دیدم به عکسی که قبل بارداری موقع رفتن به مشهد انداخته بودیم نگاه می کنه بچم چنان التماس می کرد که دلم به حال خودم سوخت تازه برگشته می گه مامان این مامانم مرده یعنی آتیشم زد خلاصه شمارش معکوس شروع شده درست 20 روزه دیگه شازده کوچولوی ما به دنیا میاد وهلیا بی صبرانه منتظره داداشش بیاد و باهاش بازی کنه و به قول خودش با داداشش برن کوچه سبز (باغ) ...
نویسنده :
مامان بلا
14:34










