هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

هلیا همه هستی من

عشق عمه تولدت مبارک

دیروز تولد شه زاده مهمد ما بود رفتیم خونه دایی جون کلی بادکنکهای خوشگل خریده بودن . الهی فداش شم علیسان هم   کلی خوشحال بود و اون لبخند مودبانه مخصوص شو داشت . یه دخترناز که تازه وارد خانوادمون شده ...
8 تير 1390

واکسن 4 ماهگی

دیروز واکسن ۴ ماهگیتو عمه های مرکز بهداشت زدن و بعد از یه گریه نفس گیر که تا چند ثانیه نفست بالا نیومد و منو ترسوند راهیه خونه عزیز شدیم . تا بعد از ظهر حالت خوب بود ولی از ساعت ۴  دیگه پای راستتو نمی تونستی تکون بدی و هی گریه می کردی با همون حالت ملتمسانه خاص الهی فدات بشم مامانی تو کریرت آروم می شدی و درنتیجه تا شب اونجا لالا کردی و باز شب شد وماجراهای تب کردن تو که ساعت ۲ تبت شد ۳۷.۸ که با بابایی شروع کردیم به پا شویه کردن من دستمال رو پیشونی کوچولوت می ذاشتم و بابا هم دست و پاهای کوشولوتو با آب می شست ...
8 تير 1390

آب داغ حموم داغ

والا تقصر من نیست    کار مامانمه هی بهش می گم زشته گوش نمیده    بابا اون بیرون دارن با بد حجابی مبارزه می کنن ببین مامان من چیکار می کنه                               فدات بشم مامانی عافیت باشه بدو بدو عکس گرفتیم تا سرما نخوری (دور از چشم مامان عطی )   ...
8 تير 1390

یک سال گذشت

  پرنسس مامان یک سال گذشت یک سال از بهترین روز عمرم گذشت و امروز سالگرد همون روز رویاییه روزی که خدا یکی از زیباترین خبرهای دنیارو به من داد الان مثل فرشته های کوچولو رو پاهام خوابیدی و گاهی چشماتو نیمه باز می کنی و یه لبخند زیبا تحویل من می دی   الهی من قوربون دختر خنده روم بشم که درهر شرایطی می خنده عاشق اون خنده هاو اون دستای کوچولوت هستم که موقع خوابیدن جلوی چشای خوشگلت می گیری و تمرکز می کنی تا بخوابی فدای اون پاهای کوچولوت بشم که هر روز خدا صد بار می بوسمشون . وقتی بغلت می کنم با تمام وجود بوی بچه گانتو تا عمق وجودم می کشم  شبا وقتی می خوابی میشینم نگاهت می کنم اونقدر کوچولو و ناز هستی که می گم خدایا بیا بیا ببین چی آفر...
8 تير 1390

روز پدرمبارک

همسر بی همتای من ، با یک دنیا عشق روز مرد و به تو مهربانترین  و تنها تکیه گاهم تبریک میگم و آزروی بهترین ها را برایت دارم  تقدیم به روح پاک پدرم همین که می نویسمو      به واژه می کشم تو رو دو باره بار غم میشینه              رو شونه های من همین که میشکوفی به ذهن     یه گل میون دفترم دوباره زخم می خورم               دوباره باورم میشی همیشه کم میارمت                همیشه کم میارمت نمیشه که نبارمت همیشه کم میارمت               همیشه کم میارمت نمیشه که نبارمت ...
8 تير 1390

اسباب کشی به خونه جدید

به لطف صدای زیبای دخملی و مراسم خواننده گی  هر روز قناری خانوم از خونه قبلی شوت شدیم بیرون چون دختر خانومهای صاحب خونمون درس داشتن و از این بهانه ها.  روزهای خوبی اونجا داشتیم امید وارم خونه جدید هم خوش یمن باشه   خلاصه اسباب کشی سه روز طول کشید و پیشی کوچولوی ما هم که یه کم مریض بود بدتر شد و تب کرد ودیروز بردیمش دکتر و براش کلی دارو نوشت و نازی عزیزم دارو ها رو  با قطره چکان  بهش میدم اولش چندشش می شه ولی بلاجبار قورتشون میده گوششاش عفونت کرده و هنوز تب داره با کلی کار که همونجوری مونده ...
8 تير 1390

شروع غذای کمکی و اولین غلت زدن

دیروز غذای کمکی رو شروع کردم نه که مامانت کارشناس  تغذیه است     از بدو تولد تا حالا با اصول بهداشتی جلو اومدی ۱- وزن تولد عالی ۲۵۰۰ گرم که کم مونده بود جزء سوء تغذیه ها طبقه بندی بشی ۲- خوردن شیر مادر با روش صحیح و دیروز خوردن  آخرین ۶۰ سی سی عمرت  ۳- اشتهای زیاد و خوردن شیر به مقداری که فقط لبی تر کنی ۴- شروع به موقع غذای کمکی به جای ۶ ماهگی از ۵/۴ ماهگی یعنی همه اصولی که مامانی به زور         به مردم یاد میده همه رو رعایت کرده تشویقش کنید  و اما امروز خودتو کشتی و بالاخره غلت زدی      الان دیگه ماهر شدی و نمیشه کنترلت کرد   به زور به پشت می خوابی فدات بشه مامان جونت ...
8 تير 1390