سالگرد ازدواج بابایی و مامانی
امروز سالگرد ازدواج مامانی و باباست درست ۸ شهریور سال ۸۷ رفتن تو لونه ی عاشقونشون یادش به خیر خدا رو هزار مرتبه شکر که امسال عسل مامان کنارمونه ای تماشایی ترین مخلوق خاکی در زمین آسمانی میشوم وقتی نگاهت میکنم . . دوستون دارم نفسای من خدایا ممنون که منو لایق این همه خوشبختی دونستی ...
نویسنده :
مامان بلا
1:17
روز کارمند
اول از همه روز کارمند و به خودم تبریک می گم بعد به همسری و داداشی و خواهری و همه دوست جونام تو محل کارم و همه مامانای وبلاگ نویس و مهمتراز همه به کارمند کوچولوی خودم تبریک می گم کهههههههههههههه صبحها اینجوری سرحال بیدارمیشه ظهرها اینجوری از حال میره مامانی قوربونت بشه شصتا شصتا که کارمندی به جز قسمت مانیش بقیه اش دردسره ...
نویسنده :
مامان بلا
0:04
بدون عنوان
دیروز عزیز و خاله جون و دایی جون خونه ما افطاری مهمون بودن سی سی اینا نبودن باباش اومده بوده نمی دونم کجا رفته بودن همه دور هم بودیم قرار بود زیاد خودکشی نکنم چون هیچکس غذا نمی خوره و غذا رو دست صاحب خونه باد میکنه هفته قبل خونه عزیز و دایی جون رفتیم اون جوری شد ولی خوب یه چیزایی مامان درستید .ظهر زود از اداره اومدم و بردمت حموم بعدشم تخت خوابیدی و مامان کاراشو انجام داد تا صدای جارو برقی رو شنیدی بیدارشدی و گریه کردی تازه گیا از صداش می ترسی این عکس خونه عزیز اینا ...
نویسنده :
مامان بلا
18:26
آینه
امروز برا اولین بار خودتو تو آینه کشف کردی تا حالا خودتو تو آینه دیده بودی ولی توجه نمی کردی ولی امروز تا خودتو دیدی غش غش خندیدی مثل همون موقع هایی که سوین ادا میده و تو می خندی خلاصه مامانم ندید بدید چه ذوقی می کردم من تازه بعد اون هم خودت قدم بر میداشتی و با کمک من راه می رفتی آخه تا حالا خط کش بسته بودی به پاهات و تا می ذاشتیم زمین پاهاتو سیخ نگه میداشتی ...
نویسنده :
مامان بلا
11:46
دو تا دختر خاله
۲۸ بهمن برا اولین بار سی سی بغلت کرده و چه خوشحاله فداش شم ۱۲ خرداد من دارم وسایل خونه رو برا اسباب کشی جمع می کنم سی سی رژ زده و تو رو بوسیده اینجا هم عروست کرده فقط طور سرت از جنس دستمال کاغذیه عاشق این عکستونم ۲۱ تیر تو منو اذیت می کنی منم موهاتو می کشم بعدشم یه لقمه چپت می کنم با سی سی داری کارتون می بینی و ما چهار تا نوه + یه غایب عشقای عزیز جونمون هستیم ...
نویسنده :
مامان بلا
11:46
رمضان
کاش در این رمضان لایق دیدار شوم، سحری با نظر لطف تو بیدار شوم- کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان، تا که همسفره تو لحظه دیدار شوم. پریروز خانوم طلا صبح ساعت 4 با ما سحری بیدارشده بود و با انرژی زیاد می خندید ...
نویسنده :
مامان بلا
11:46
شروع 7 ماهگیه خانوم طلا و اولین روزه اداره
دیروز شروع 7 ماهگیه خانوم طلابود و اولین روزه اداره . مامان بعد یکسال میره اداره وتو هم می شی کارمند کوچولویی که مجبوری با مامان صبح زود بیداربشی و روزهای زوج بری خونه عزیز و روزهای فرد بری خونه مامان عطی خیلی برام سخته که تنهایی تو رو آماده کنم ماشینو از پارکینگ که تو قعر چاهه در بیامو ببرم تحویل مامانا بدمو خودم برم اداره . ظهر هم برگشتنی بدترین قسمتش تو این گرما باز کردن قفل سه تا دره که واقعا عصبیم می کنه وقتی به این یکسال که گذشت فکر می کنم فقط دو شب خواب راحت بدون استرس داشتم و واقعا" شاد بودم یکی اون روزیه که جواب آزمایش بتا رو گرفتم و از خوشحالی بال بال می زدم ولی خوب خوشحالیم زیاد طول نکشید و مسائل و استرسهای اون...
نویسنده :
مامان بلا
11:46
اولین کتک
سلام به همه خاله های خوبم که لطف کردن و ابراز محبت کردن دایی جونم و عزیز جونم تقریبا یه کم خوب شدن مونده مشکل خاله جونم که حل شدنش با خداست د یروز اولین کتک زندگیمو خوردم مامانم به شوخی به سوین گفت هلیا دندون در بیاره تو رو گاز می گیره اونم جدی گرفت پیشاپیش جبران کرد و دوتا گاز گنده از دستم گرفت و جاش روی دستم موند البته من دختر شجایی بودم گریه نکردم ولی وقتی لپمو گرفتو محکم کشید چنان گریه کردم که خودش ترسید ...
نویسنده :
مامان بلا
11:46
هنرهای جدید5 ماهگی
امروز درست 5 ماه و ۱۱ روزه هستی و الان لالا کردی این روزا به زور خودتو یه کم عقب عقب می کشی وگاهی دور خودت می چرخی خیلی خوب من وبابا رو می شناسی بخصوص عاشق سوین وعزیز هستی و تا اونارو می بینی می خندی و منتظر می شی تورو بخندونن اگه بهت توجه نکردن یه صداهایی از خودت در میاری که منو بخندونین اینجا عزیزو سی سی الهی من قوربونشون بشم دارن تو رو می خندونن این همون چهره منتظر برای خنده است در هر حالت می خندی حتی اون وقتایی که شیر می پره تو گلوت وسرفه می کنی یا وقتی از خواب بیدارمی شی بر عکس بعضی از بچه ها که گریه می کنن می خندی پاهاتو کشف کردی و بدجوری برات جلب توجه می کنن ولباتو به زور جلو میاری و می خ...
نویسنده :
مامان بلا
11:46






