دلبریای نفسم
برا باباجی چنان دلبری می کنی که نگو تا عزیز میگه مهدی به در نگاه می کنی و منتظر می شی بابایی بیاد بابایی هم که نگو ضعف می کنه وقتی براش دلبری می کنی عین یه گربه کوچولو از سر و کولش بالا میری و اونم تورو می زاره رو شونه هاشو تو خونه می چرخونه و تو هم غش غش می خندی و برات این شعرو می خونه هلیا خانوم گل دسته روی گلا نشسته خلا صه پدر و دختر برا همدیگه نوشابه باز می کنید دلتون برا همدیگه ضعف میره مثل گربه میافتدی دنبالمو می پیچی به پاهام تا بغلت کنم عاشق او لحظه ام که از اداره بیام خونه و تو بادیدن من ذوق بکنی بعد تا میرم دستامو بشورم و بیام بغلت کنم تو این فاصله گریه می کنی و با اجازتون منم از این گریه ات چنان عشقی...
نویسنده :
مامان بلا
19:19









