هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

هلیا همه هستی من

جشن دندونی هلیا جونی

دیروز به افتخار دوتا دندون بالایی هلیاخانومی که یه کوچولو جونه زده جشن دندونی گرفتیم و کلی بهمون خوش گذشت اینم عکسای مراسم که عکاسش سمانه خانوم بود با اون عشوه هاش این منم سر حال اول مراسم یکی یه دستمو گرفته یکی هم اون یکی دستمو توطئه کردن کلاه سرم گذاشتن اینم دوستای کوچولوی من بزار یه نیش گون از الینا بگیرم خواب از سرش بپره آخه همش خواب بود حالا دیدین کارساز بود اینم تزییناتی که مامانم زحمتشو کشیده بود کیک خوشمزه که بابایی ناس ناسم برام سفارش داده بود بزار ببینم چه طعمی میده ولی خوب دستگیرشدم گیفتای جشن دندونی که...
5 آذر 1390

9 ماهگی گل گلدونم

  گل دسته مامانی امروز ماهه شدی الهی من قوربونت بشم یه دو هفته ای میشه که دَ دَ می گی و دوسه روزم هست که گاهی ماما می گی و منم غش می کنم و کلی ذوق زده می شم انگار هیشکی غیر از من مامان نیست خیلی خوب از یه جایی می گیری بلند می شی و خیلی راحت وحرفه ای میشینی تا لوست می کنم تو هم کم نمی ذاری و کلی خودتو لوس می کنی از پوشیدن کاپشن و عوض کردن پوشکت نفرت داری تا می خوام پوشکتو عوض کنم دو سه بار از دستم فرار می کنی و منم می شم مامان بد وکلی نق می زنم غذاهایی که می خوری شامل شیر سوپ ماهیچه فرنی با طعمهای موزی خرمایی وبادام سیب زمبنی سرخ کرده و آش و زرده تخ...
17 آبان 1390

دلبریای نفسم

برا باباجی چنان دلبری می کنی که نگو تا عزیز میگه مهدی به در نگاه می کنی و منتظر می شی بابایی بیاد بابایی هم که نگو ضعف می کنه وقتی براش دلبری می کنی عین یه گربه کوچولو از سر و کولش بالا میری و اونم تورو می زاره رو شونه هاشو تو خونه می چرخونه و تو هم غش غش می خندی و برات این شعرو می خونه هلیا خانوم گل دسته روی گلا نشسته خلا صه پدر و دختر برا همدیگه نوشابه باز می کنید دلتون برا همدیگه ضعف میره   مثل گربه میافتدی دنبالمو می پیچی به پاهام تا بغلت کنم عاشق او لحظه ام که از اداره بیام خونه و تو بادیدن من ذوق بکنی بعد تا میرم دستامو بشورم و بیام بغلت کنم تو این فاصله گریه می کنی و با اجازتون منم از این گریه ات چنان عشقی...
2 آبان 1390

بدون عنوان

هرگز فراموش نخواهم کرد که برای داشتن تو دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت … قشنگ شدي,گل شدي   شدي مثل عروسك يه دختر دارم شاه نداره صورتي داره ماه نداره   به كس كسونش نميدم به همه كسونش نميدم به كسي ميدم كه كس باشه قباي تنش اطلس باشه         ان شا الله زنده باشي     هميشه خنده باشي تو آسمون آبي     مثل پرنده باشي اينجا كه...
25 مهر 1390

روز کودک و 8 ماهگیه همه هستی من

نفسم روزکودک مبارک امروز مامانی به مناسبت روز کودک رفته بود تبریز  ماموریت و تو هم خونه مامان عطی بودی  ساعت ۵/۴ که رسیدم دیدم حسابی گریه کردی و  مامان عطی رو ازیت کردی بیچاره کلی ناراحت وخسته بود عسلم فردا ۸ ماهه میشی حسابی شلوغ شدی دوهفته است چهار دست وپا راه میری و هرجا میزارمت پشت سرم میای و کلی ذوق می کنی و کم کم از مبل و چیزای بلند کمک می گیری می خوای  بلند بشی ولی هنوز موفق نشدی  عاشق سیم و بخصوص موس کامپیوتر هستی به هر سیمی می رسی می کشی و میخوریش میری توی میز تلویزیون ومحکم با دس...
16 مهر 1390

مسابقه فرشته های بهمن89

هلیا خانوم تو مسابقه نی نی و طبیعت نفر دوم شد هوراااااااااااااااااااا بوس برا دخملم      جاداره از باباجونم تشکر کنم که انگورای به این خوشمزگی بار آورده منم طاقت نیاوردم و حام کردم ...
12 مهر 1390

پری دریایی مامان

سلام مامانم ،عزیزم، خوشگلم، چهارشنبه هفته پیش باهم رفته بودیم چشم روشنی سهند کوچولو که تازه به دنیا اومده  اونقدر دختر خوبی بودی که من احساس غرور می کردم که مامان یه همچین نی نی خوشگلی هستم . آخه نشسته بودی و با نی نی هایی که برات برده بودم بازی می کردی و جیکت در نمی اومد بعد هم شروع کردی به نشون دادان همه مهارتات سینه خیز می رفتی وگاهی چهار دست وپا وامیستادی و اون کونوش چوچولوتو تکون میدادی و گاهی هم براشون ذوق در می کردی و مثل ماهی رو زمین شنا میکردی همون حالتی که رو سینه ات می خوابی و همزمان دستا و پا هاتو خیلی سریع تکون میدی اونام هی به من می گفتن ازش فیلم برداری کن بزار وقتی بزرگ شد ببینه چه ادایی می داده ...
9 مهر 1390

عشق و حال

سلام جیگر مامان دیروز کلی عشق و حال کردی اگه گفتی چرا ؟   چون دیروز سوین از تهران اومده بود با اینکه خیلی وقته ندیده بودیش ولی کاملا میشناختیش  صبح  عزیز بهم زنگ زد از پشت گوشی دیدم یه جوجو می گه من از تهران اومدم هلیارو بیار ببینم ما هم زود شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه عزیز ساینا و علیسان هم اونجا بودن خلاصه سوین کلی بغلت کرد و کلی قوربون صدقت رفت  در بست در اختیار سه تا جوجو بودی یکی بهت شیر میداد یکی رو پاهاش می خوابوندت روی لحاف گذاشته بودنت لحاف و می کشیدن تو هم ذوق می کردی اونقدر باهاشون بازی کردی و خندیدی که شب همچنان تو همون فاز بودی و برا خودت می خن...
7 مهر 1390

دخترم قشنگترین هدیه خدا

چهار آفريده ي آسماني؛ ستايش گرِ خورشيد بودند، و خورشيد مادرِ هفت آسمان؛ تابشي از خويش افروخت، و پيكرِ زيبايِ بانويي ، به نام (هليا) را پديد آورد. باد، سروديِ شبانه و لالايي شد، براي خواب بانويِ آسماني آب، چشمه يي پر از تازش ، برايِ بانو هليا ساخت. خاك، شادمان، كه بانو، بر آن گام خواهد گذاشت. آتش پيچشي ساخت، به ژرفايِ آفرينش، كه گرمايِ درونيِ بانو، در آمدنش، به زمين باشد. گياهان، تك گُلي را شكوفا كردند، تا بر زلفِ هليا نشيند هلیا دختر آفتاب است همه هستی من روز دختر مبارک   ...
7 مهر 1390