هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

هلیا همه هستی من

عزیز دلم اومد و رفت

جمعه 26 خرداد سوین جونی از تهران اومد  ما هم بدو بدو رفتیم خونه عزیز ماشالله قد کشیده بود  و شده بود یه دختر دیگه یکی از دندونای خرگوشیشم افتاده بود کلا خانومی شده بود با همون خصوصیات قبلی روز اول پنج تا نوه خونه عزیز جمع شده بودن وغوغایی بود . سر شبکه تلویزیونی اختلاف افتاد بین( سوین وعلیسان) و( ساینا و سمانه  ) و شروع کردن به بد بدو کردن وکنترل تلویزیون تو آسمونا پرواز می کرد و دست به دست می شد خلاصه هلیا خانومم که تا حالا یه همچین هیجانی رو ندیده بود هی جیغ می کشد و بغض می کرد رفتارش خیلی با حال بود حیف که ازش عکس نگرفتم روز بعدش هم عصر رفتیم بازار و برا سوین جونی النگو خریدیم ومنم برا هلیا جونی یه چند دست لبا...
1 تير 1391

نوروز 91

فردا سال 91 شروع میشه  دومین سالیه که عید و داریم با هم شروع می کنیم من و تو بابایی امیدوارم سال خوبی داشته باشیم سالی که وقتی بهش فکر بکنیم خنده رو لبا مون نقش بزنه و ته دلمون پر ازشادی و خاطرات خوب باشه   به سال 90 فکر کردنی غصه تو دلم میشینه چون سال خوبی نداشتیم اگه بخوام به نقش مادر بودنم نمره بد م از 100 امتیاز به خودم 30 میدم چون امسال مامان خوبی برات نبودم کلی سرت داد کشیدم رفتارهای خیلی بدی باهات داشتم گاهی اونقدر بد بودم که یادم رفته که تو یه فرشته آسمونی هستی ............  اگه بخوام به روزایی که غصه تو دلمون بود نمره بدم از 100 امتیاز90 میدم آخه سال خوبی رو سپری نکردیم خیلی غصه خوردیم خ...
4 فروردين 1391

13 ماهه شدی و دریای نمک

13 ماهه شدی و دریای نمک  چرا ؟ چون :  بانمک راه میری که مامانی  قوربون اون قدمات بشه  که دستاتو بالا می بری و نمک نمک راه میری تا تعادلتو حفظ کنی بانمک بوس می کنی  که مامانی  فدای اون بوسای آبدارت بشه که خیلی حرفه ای محکم بوسمون می کنی بانمک حرف می زنی که مامانی  قوربون اون عگی (علیسان ) عگیز (عزیز ) آپّ (آب)  این چیه گفتنت بشه عاشق یه سری کارا هستی این که  از همه جا بالا بری  یه روز قبل تولدتت در فر باز بود یه دفعه دیدیم رفتی نشستی رو در فر یه بارم رفتی نشستی رو در ظرف شویی ...
18 اسفند 1390

عزیز دلم یکساله شد

امروز تولد عسل مامانه عزیز دلم یکساله شد                        وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست  و هدیه من به تو نازنین قلب مادری است که فقط برای تو میتپد  عاشقانه و صادقانه دوستت دارم تولدت مبارک   بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما   تو تقويما ...
23 بهمن 1390

شیرین بالام

سلام شهد عسلم اول از همه می خوام اینو بدونی که شیرین بالام تو تمام هستی من هستی و دلیل نفس کشیدنم  ، درسته گاهی مامان خوبی نبودم سرت داد کشیدم و غر زدم ولی همه اون غر زدنها از روی محبت بود و علاقه ، چون سلامتی و خوب رشد کردن تو برام مهم بوده و هست اینارو می گم تا مقدمه ای باشه برا اینکه بدونی اگه از شنبه قراره بری مهد از روی خودخواهی من نیست از روی بی توجهی من به تو نیست، قراره بری مهد چون من مجبورم، قراره بری مهد چون من باید برم سرکار ، قراره بری مهد چون دوست ندارم آدمای دور و برم اذیت بشن  ، قراره بری مهد چون  آدم با آدم فرق داره  و قراره بری مهد چون  نی نی  با نی نی  فرق داره  قراره بری ...
8 بهمن 1390

11 ماهگیه خانوم خانوما

۱۱ ماهه شدم و می تونم آک بگم مامان بگم بابا بگم جیز بگم آبوووووووو بگم آک بکنم ناز بکنم دس دسی بکنم بای بای بکنم اگه چیزی که دستمه گفتن هلیا بده اگه صلاح دونستم بهشون میدم اگه بگن بشین میشینم بگن پاشو پامیشم هر کاری بهم یاد بدن انجام میدم مامان بهم میگه میمون   مامانم دوست داره تا تولدم راه برم اگه رفتیم آتلیه یه عکس سر پایی داشته باشم منم که عین خیالم نیست هر بار سرپا نگه ام میداره و می گه هلیا دان دانی واستا زود میشینم رو زمین هر کاری میکنه دوباره پاهامو نمی زارم رو زمین چون تکرار خطا دوباره ما را نسزد تازه شم چه اداها دارن وقت ندارن با من کار بکنن صبح زود کولم میکنه میبره خونه مامان عطی و عزیز گاهی خونه خاله صفان ظه...
20 دی 1390

شب یلدا

به صد یلدا الهی زنده باشی انارو سیب و انگور خورده باشی یلدا مبارک جیگر مامان   عزیز دل مامان امروز شب یلداست و خونه عزیز جونی هستیم اولین شب درازی که میبینی یادش به خیر پارسال یه ماهی کوچولو بودی تو دل مامان     الهی مامان دورت بگرده که شیرین شدی مثل عسل همچین بوس می کنی که دلم می خواد درسته قورتت بدم یادت دادم بوس بکنی تا می گم هلیا مامان و بوس کن محکم دوتا پشت سر هم بوس می کنی اون روزم داشتی تو ماشین گریه می کردی خواستم حواصت پرت بشه گفتم هلیا مامانو بوس کن وسط گریه دوتا بوس با او لبای مدل اینجوریت بوسم کردی و دوباره گریه     الهی من دورت بگرد...
1 دی 1390

محرم و 10 ماهگی عزیز دل من

    ۱۴ و ۱۵ آذر امسال تاسوعا وعاشورا بود محرم ماه الفت با جنون است چراغ کوچه هایش بوی خون است محرم حرمت خون است و خنجر تلاطم می کند حنجربه حنجر تاسوعا مهمون خاله صفان بودیم هرسال تو این روز نذری میدن به یاد صبا کوچولوی از دست رفته شون عزیز دل خاله که مثل یه فرشته کوچولو بی گناه ومظلوم پر کشید و رفت عاشورا هم خون عزیز بودیم همه جمع بودن وباز جای خاله وسی سی خالی بود آخه شب تاسوعا اومدن و ظهر تاسوعا هم رفتن نشد حتی یه دل سیر سوین وببینیم اونم رفتنی یه قیامتی به پا کرد که دل همه کباب شد می گفت من نمی رم من عزیز و کم دیدم خلاصه منم که دلم بند یه اشک اون شبش کلی به خاطرش گریه کردم علیسان و سوین عز...
18 آذر 1390