عزیز دلم اومد و رفت

جمعه 26 خرداد سوین جونی از تهران اومد ما هم بدو بدو رفتیم خونه عزیز ماشالله قد کشیده بود
و شده بود یه دختر دیگه یکی از دندونای خرگوشیشم افتاده بود کلا خانومی شده بود با همون خصوصیات قبلی روز اول پنج تا نوه خونه عزیز
جمع شده بودن وغوغایی بود .
سر شبکه تلویزیونی اختلاف افتاد بین( سوین وعلیسان) و( ساینا و سمانه ) و شروع کردن به بد بدو کردن وکنترل تلویزیون تو آسمونا پرواز می کرد و دست به دست می شد
خلاصه هلیا خانومم که تا حالا یه همچین هیجانی رو ندیده بود هی جیغ می کشد و بغض می کرد رفتارش خیلی با حال بود
حیف که ازش عکس نگرفتم
روز بعدش هم عصر رفتیم بازار و برا سوین جونی النگو خریدیم ومنم برا هلیا جونی یه چند دست لباس تابستونی خیلی خوشگل خریدم یکشنبه هم به افتخار اداره یه مرخصی توپ گرفتیم و مامان و دخمل خوابیدیم تا ساعت 11 و بعد بیدار شدیم و یواش یواش بساط شام شب و به پا کردیم و عصر هم چون به سوین قول داده بودم براش تولد بگیرم یه کیک اسفناج
خوشمزه پختم ولی خوب چون مریض شده بود لب به کیک نزد دیروزم ساعت 6 حرکت کردن و رفتن تهران
نازی دل کندن براش سخت بود و کل دیروز و دپرس بود عزیز بردش حموم به یاد ایام گذشته حال می کرد و می گفت آخه بابام برا چی رفت تهران تا می گفتیم درس بابا تموم بشه میاین تبریز می گفت خیلی خوب اون موقع زود سوار تاکسی می شم میام عزیز منو می بره حموم نازی فداش شم
![]()
سوین و هلیا اصلا با هم تفاهم نداشتن
و هی سر یه عروسکی
چیزی دعواشون می شد و هلیا گریه می کرد و خودشو مینداخت رو زمین و سوینم که می دید یکی تو زور گفتن رو دستش بلند شده می گفت من وقتی کوچولو بودم شلوغ بودم و فقط گاز می گرفتم ولی این دختر بی ادب نه تنها از من شلوغتره گاز هم می گیره گریه و قهر هم می کنه خلاصه تا می گفتی سوین اگه داداشت به دنیا بیاد باید دوسش داشته باشی و وسایلتو بهش بدی عصبانی می شد
و می گفت من می زنم تو دهن داداشم با بفهمه چیه و تازه اگه خوشگل مثل علیسان و شیرین وتپل باشه
مواظبش می شم و ازش خوشم می یاد و گرنه اگه زشت باشه خودت باید مواظبش باشی و منم بهش غذا نمی دم
خلاصه شلوغی کردن هلیا سوین و بدجوری کلافه کرده بود





عزیز دلم اومد و رفت
