چشم حسود کور
اینم از روزگار ما از بس شیطونم و خود شیرین تو دل همه برا خودم جا باز کردم البته این وسط یه عده پیدا میشه که شیرینکاریای من بره تو چشمشون و چشمم بزنن خلاصه الان که دست من باند پیچی شده تقصیر شیطنتای من نیست و کار همین نگاههای حسودانه ی این گروه افرداده به روایت مامانم که می گه :
دیروز صبح بعد اینکه نازدون مامانو آماده کردم رفتیم اداره تحویل مربیش دادم و رفتم بالا و طبق معمول جلسه صبحگاهی همراه با چای برقرار بود یه کم با همکارا صحبت کردیم و هر کس رفت اتاقش یه کم بعد دیدم از مهد زنگ زدن رفتم دیدم هلیا بغل مربیش گریه می کنه مربیش گفت رفتم براش شیر گرم کنم دنبال من دوید و افتاد دستش موند زیرش دیدم بله آرنجش ورم کرده با یکی از همکارا بردیم بیمارستان خلاصه از دستش عکس انداختیم و به متخصص ارتوپدی از دماغ فیل افتاده نشون دادیم گفت یه کوچولو ترک خرده و عصر بیار مطب گچ بگیرم حالا تو اون بحران خانوم خودشو می کشت بره یه قسمت از بیمارستان که در حال تعمیر بود منم بردم اونجا همه رئیس روئسا اونجا بودن که یه دفعه هلیا بدوبدو با اون دستش رفت طرف نقاش ساختمون و اونو بغل کرد نقاشم که رنگ و خاک مالون ماتش برده بود خلاصه یه تاکسی گرفتیم و اومدیم شهر خودمون با شوهر خواهرم بردیم دکتر که نبود منم که تو کلیه مراحل تا یه نفر از آشناهارو میدیدم و میخواستم توضیح بدم چی شده شر شر اشک میریختم برا عصر از دکتر وقت گرفتیم حالا من با اینکه شکسته بند و اینجور چیزا حالیم نبود بدو بدو خودمو رسوندم به مغازه یه شکسته بند که اونم گفت در رفتگی نداره و ترک خورده یه سری معجون دادو اومدیم عصر بردیم ارتوپد گفت احتمالا کپسولش کشیده شده و باند کشی وپد و اینجور چیزا نوشت خریدیم و او مدیم خونه
بله به افتخار شیرین کاری من مامانم سه روز مرخصی گرفت و نشست خونه و تا می تونست غر زد و سرزنشم کرد دو بار هم طی بدو بدو کردنم دوباره خودم زمین که اگه بابام خونه نبود و منو از دست مامانم نجات نمی داد مامانم منو تیکه پاره می کرد حالا بماند که صداش تا عرش چنان بلند می شد که نگو مثلا من مریض بودما عوض دلداری و قوربون صدقه رفتن هی غر می زد تقصیری هم نداره ها میترسید دستم خوب که نشه بدتر هم بشه چون بنده با یه دستم چنان شلوغ می کردم و حرکات آرتیستی از خودم در میاوردم بند دل مامانم و عزیزم پاره می شد و اونام شدیدن احساساتی از نوع خشنش می شدن .....
این عکس منه روز تاسوعا خونه خاله صفان


اینجا هم روی کاپوت یه کامیون واستادم دارم به عزاداری نگاه می کنم
عاشورای ۹۱

اینجا هم با بابام لم دادیم به بالش و گاگا می خوریم و کفر یه نفر و در میاریم



چشم حسود کور
