تولد بابای هلیه
دیروز روز تولد بابای هلیه بود البته بابای هلیه تا ساعت 7 بانک بود بعدم یه سری کارداشت که 8/5 اومد خونه عزیز هلیه و دایی جون و علیسانم اونجا بودن تا بیچاره خسته از راه رسید ما همه مون طلب کار ازش کیک تولدت و شام خواستیم اونم دید همه ازش کیک میخوان گفت یا شام یا کیک ما هم گفتیم شام و رفتیم پیتزا خورون البته هلیا خانومی سیب زمینی میل کردن و دختر خوبی شده بود و اصلا اذیت نکرد
ازاینجا هم به بابای هلیه و همسر مهربانم تولدشو تبریک میگم
خوشبختی من در بودن با توست
و روز تولد تو تقدیر خوشبختی من است
عزیزم تولدت مبارک
دیروز هلیا جونی یه کار با نمک انجام داد و از دلم نیومد اینجا ننویسم هلیا خانوم که عاشق pepee شده همون قسمتی که گفتم pepee برا مامانش هدیه روز مادر یه ترانه می خونه (سن بنیم بیتانم سین آنم آنم) یه دفعه دیدم هلیا هم یکی ار بیگودی های منو برداشته گرفته جلوی دهنش و رفته رو میز و داره می خونه آنم آنم و خودشو تکون میده به من و عزیزش کلی مزه داد
تصمیم داشتم امسال براش تولد نگیرم چون خونه مون وضعش ناجوره از طبقه 3 اسباب کشی کردیم طبقه 5 و دیگه چون کم کم خونه خودمونم داره آماده میشه خیلی از وسایلامونو نچیدم حتی پرده ها رم نزدیم خلاصه بعد تصمیم گرفتم یه تولد خصوصی براش با تم خرگوشی بگیرم کلی هم عکس خرگوش پیدا کرده بودم ولی از دیروز که ترانه pepee رو خوند تصمیمم عوض شده و دیشب تا ساعت 2 بیداربودم وعکس pepee پیدا می کردم




تولد بابای هلیه 
