اولین مرواریدای نفسم
سه شنبه هفته قبل ۱۵ شهریور عزیز زنگ زد گفت شام درست نکن سیرابی می گیریم میاریم یه کم بعد با خاله وسوین اومدن . تو هم نق و نوق می کردی و حال و حوصله نداشتی خاله ای بغلت کرد و یه دفعه گفت ببینین هلیا دندون در آورده . همه حمله کردیم و دیدیم بله یه مروارید کوچولو رو لثه ات جوانه زده کلی ذوق کردیم مثل ندید بدیدا فکتو از جاش در آوردیم که مثلا می خوایم دندونتو ببینیم خلاصه دو روز بعد هم دومین دندونتم بابایی طی غار نوردی که می کرد کشفید و حالا صاحب دو تا دندون خوشجل هستی مبارکت باشه نفسم عمرم همه وجودم ...
نویسنده :
مامان بلا
9:05







