هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

هلیا همه هستی من

شیرین بالام

سلام شهد عسلم اول از همه می خوام اینو بدونی که شیرین بالام تو تمام هستی من هستی و دلیل نفس کشیدنم  ، درسته گاهی مامان خوبی نبودم سرت داد کشیدم و غر زدم ولی همه اون غر زدنها از روی محبت بود و علاقه ، چون سلامتی و خوب رشد کردن تو برام مهم بوده و هست اینارو می گم تا مقدمه ای باشه برا اینکه بدونی اگه از شنبه قراره بری مهد از روی خودخواهی من نیست از روی بی توجهی من به تو نیست، قراره بری مهد چون من مجبورم، قراره بری مهد چون من باید برم سرکار ، قراره بری مهد چون دوست ندارم آدمای دور و برم اذیت بشن  ، قراره بری مهد چون  آدم با آدم فرق داره  و قراره بری مهد چون  نی نی  با نی نی  فرق داره  قراره بری ...
8 بهمن 1390

11 ماهگیه خانوم خانوما

۱۱ ماهه شدم و می تونم آک بگم مامان بگم بابا بگم جیز بگم آبوووووووو بگم آک بکنم ناز بکنم دس دسی بکنم بای بای بکنم اگه چیزی که دستمه گفتن هلیا بده اگه صلاح دونستم بهشون میدم اگه بگن بشین میشینم بگن پاشو پامیشم هر کاری بهم یاد بدن انجام میدم مامان بهم میگه میمون   مامانم دوست داره تا تولدم راه برم اگه رفتیم آتلیه یه عکس سر پایی داشته باشم منم که عین خیالم نیست هر بار سرپا نگه ام میداره و می گه هلیا دان دانی واستا زود میشینم رو زمین هر کاری میکنه دوباره پاهامو نمی زارم رو زمین چون تکرار خطا دوباره ما را نسزد تازه شم چه اداها دارن وقت ندارن با من کار بکنن صبح زود کولم میکنه میبره خونه مامان عطی و عزیز گاهی خونه خاله صفان ظه...
20 دی 1390

شب یلدا

به صد یلدا الهی زنده باشی انارو سیب و انگور خورده باشی یلدا مبارک جیگر مامان   عزیز دل مامان امروز شب یلداست و خونه عزیز جونی هستیم اولین شب درازی که میبینی یادش به خیر پارسال یه ماهی کوچولو بودی تو دل مامان     الهی مامان دورت بگرده که شیرین شدی مثل عسل همچین بوس می کنی که دلم می خواد درسته قورتت بدم یادت دادم بوس بکنی تا می گم هلیا مامان و بوس کن محکم دوتا پشت سر هم بوس می کنی اون روزم داشتی تو ماشین گریه می کردی خواستم حواصت پرت بشه گفتم هلیا مامانو بوس کن وسط گریه دوتا بوس با او لبای مدل اینجوریت بوسم کردی و دوباره گریه     الهی من دورت بگرد...
1 دی 1390

محرم و 10 ماهگی عزیز دل من

    ۱۴ و ۱۵ آذر امسال تاسوعا وعاشورا بود محرم ماه الفت با جنون است چراغ کوچه هایش بوی خون است محرم حرمت خون است و خنجر تلاطم می کند حنجربه حنجر تاسوعا مهمون خاله صفان بودیم هرسال تو این روز نذری میدن به یاد صبا کوچولوی از دست رفته شون عزیز دل خاله که مثل یه فرشته کوچولو بی گناه ومظلوم پر کشید و رفت عاشورا هم خون عزیز بودیم همه جمع بودن وباز جای خاله وسی سی خالی بود آخه شب تاسوعا اومدن و ظهر تاسوعا هم رفتن نشد حتی یه دل سیر سوین وببینیم اونم رفتنی یه قیامتی به پا کرد که دل همه کباب شد می گفت من نمی رم من عزیز و کم دیدم خلاصه منم که دلم بند یه اشک اون شبش کلی به خاطرش گریه کردم علیسان و سوین عز...
18 آذر 1390

جشن دندونی هلیا جونی

دیروز به افتخار دوتا دندون بالایی هلیاخانومی که یه کوچولو جونه زده جشن دندونی گرفتیم و کلی بهمون خوش گذشت اینم عکسای مراسم که عکاسش سمانه خانوم بود با اون عشوه هاش این منم سر حال اول مراسم یکی یه دستمو گرفته یکی هم اون یکی دستمو توطئه کردن کلاه سرم گذاشتن اینم دوستای کوچولوی من بزار یه نیش گون از الینا بگیرم خواب از سرش بپره آخه همش خواب بود حالا دیدین کارساز بود اینم تزییناتی که مامانم زحمتشو کشیده بود کیک خوشمزه که بابایی ناس ناسم برام سفارش داده بود بزار ببینم چه طعمی میده ولی خوب دستگیرشدم گیفتای جشن دندونی که...
5 آذر 1390

9 ماهگی گل گلدونم

  گل دسته مامانی امروز ماهه شدی الهی من قوربونت بشم یه دو هفته ای میشه که دَ دَ می گی و دوسه روزم هست که گاهی ماما می گی و منم غش می کنم و کلی ذوق زده می شم انگار هیشکی غیر از من مامان نیست خیلی خوب از یه جایی می گیری بلند می شی و خیلی راحت وحرفه ای میشینی تا لوست می کنم تو هم کم نمی ذاری و کلی خودتو لوس می کنی از پوشیدن کاپشن و عوض کردن پوشکت نفرت داری تا می خوام پوشکتو عوض کنم دو سه بار از دستم فرار می کنی و منم می شم مامان بد وکلی نق می زنم غذاهایی که می خوری شامل شیر سوپ ماهیچه فرنی با طعمهای موزی خرمایی وبادام سیب زمبنی سرخ کرده و آش و زرده تخ...
17 آبان 1390

دلبریای نفسم

برا باباجی چنان دلبری می کنی که نگو تا عزیز میگه مهدی به در نگاه می کنی و منتظر می شی بابایی بیاد بابایی هم که نگو ضعف می کنه وقتی براش دلبری می کنی عین یه گربه کوچولو از سر و کولش بالا میری و اونم تورو می زاره رو شونه هاشو تو خونه می چرخونه و تو هم غش غش می خندی و برات این شعرو می خونه هلیا خانوم گل دسته روی گلا نشسته خلا صه پدر و دختر برا همدیگه نوشابه باز می کنید دلتون برا همدیگه ضعف میره   مثل گربه میافتدی دنبالمو می پیچی به پاهام تا بغلت کنم عاشق او لحظه ام که از اداره بیام خونه و تو بادیدن من ذوق بکنی بعد تا میرم دستامو بشورم و بیام بغلت کنم تو این فاصله گریه می کنی و با اجازتون منم از این گریه ات چنان عشقی...
2 آبان 1390