جیگر طلا به مشکین شهر رفت و اومد
۱۵ تیر یعنی روز نیمه شعبان راه افتادیم و رفتیم به مشکین شهر از شهر ما تا اونجا ۴ ساعت راه بود که هلیا خانوم دخمل خیلی خوبی بود یه کم بازی کرد یه کم خوابید و یه کم گاگا لی لی خورد تارسیدیم به مشکین خونه دوست بابایی اونام یه دخمل کوچولو به نام سارینا داشتن که ۳سالش بود و خیلی ناز و ملوس با لهجه ی غلیظ مشکین شهری که هی می گفت هاچان یعنی کی چه موقع ولی خوب وسایلشو به هلیا نمی داد البته هلیا یه کیف و یه جفت دمپایی شو تصاحب کرده بود و با اونا بازی می کرد برا خودش عالمی داشت شب هم رفتیم به یکی از آب درمانی های اونجا که یه کم هوا سرد بود و منم هلیا رو با پتو مثل ساندویچ پیچیده...
نویسنده :
مامان بلا
22:31









