هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

هلیا همه هستی من

جیگر طلا به مشکین شهر رفت و اومد

۱۵ تیر یعنی روز نیمه شعبان راه افتادیم و رفتیم به مشکین شهر  از شهر ما تا اونجا  ۴ ساعت راه بود که هلیا خانوم دخمل خیلی خوبی بود یه کم بازی کرد یه کم خوابید و یه کم گاگا لی لی خورد تارسیدیم به مشکین خونه دوست بابایی اونام یه دخمل کوچولو به نام سارینا داشتن که ۳سالش بود و خیلی ناز و ملوس با لهجه ی غلیظ مشکین شهری  که هی می گفت هاچان یعنی کی چه موقع ولی خوب وسایلشو به هلیا نمی داد البته هلیا یه کیف و یه جفت دمپایی شو  تصاحب کرده بود و با اونا بازی می کرد برا خودش عالمی داشت   شب هم رفتیم به یکی از آب درمانی های اونجا که یه کم هوا سرد بود و منم هلیا رو با پتو مثل ساندویچ پیچیده...
17 تير 1391

عزیز دلم اومد و رفت

جمعه 26 خرداد سوین جونی از تهران اومد  ما هم بدو بدو رفتیم خونه عزیز ماشالله قد کشیده بود  و شده بود یه دختر دیگه یکی از دندونای خرگوشیشم افتاده بود کلا خانومی شده بود با همون خصوصیات قبلی روز اول پنج تا نوه خونه عزیز جمع شده بودن وغوغایی بود . سر شبکه تلویزیونی اختلاف افتاد بین( سوین وعلیسان) و( ساینا و سمانه  ) و شروع کردن به بد بدو کردن وکنترل تلویزیون تو آسمونا پرواز می کرد و دست به دست می شد خلاصه هلیا خانومم که تا حالا یه همچین هیجانی رو ندیده بود هی جیغ می کشد و بغض می کرد رفتارش خیلی با حال بود حیف که ازش عکس نگرفتم روز بعدش هم عصر رفتیم بازار و برا سوین جونی النگو خریدیم ومنم برا هلیا جونی یه چند دست لبا...
1 تير 1391

نوروز 91

فردا سال 91 شروع میشه  دومین سالیه که عید و داریم با هم شروع می کنیم من و تو بابایی امیدوارم سال خوبی داشته باشیم سالی که وقتی بهش فکر بکنیم خنده رو لبا مون نقش بزنه و ته دلمون پر ازشادی و خاطرات خوب باشه   به سال 90 فکر کردنی غصه تو دلم میشینه چون سال خوبی نداشتیم اگه بخوام به نقش مادر بودنم نمره بد م از 100 امتیاز به خودم 30 میدم چون امسال مامان خوبی برات نبودم کلی سرت داد کشیدم رفتارهای خیلی بدی باهات داشتم گاهی اونقدر بد بودم که یادم رفته که تو یه فرشته آسمونی هستی ............  اگه بخوام به روزایی که غصه تو دلمون بود نمره بدم از 100 امتیاز90 میدم آخه سال خوبی رو سپری نکردیم خیلی غصه خوردیم خ...
4 فروردين 1391

13 ماهه شدی و دریای نمک

13 ماهه شدی و دریای نمک  چرا ؟ چون :  بانمک راه میری که مامانی  قوربون اون قدمات بشه  که دستاتو بالا می بری و نمک نمک راه میری تا تعادلتو حفظ کنی بانمک بوس می کنی  که مامانی  فدای اون بوسای آبدارت بشه که خیلی حرفه ای محکم بوسمون می کنی بانمک حرف می زنی که مامانی  قوربون اون عگی (علیسان ) عگیز (عزیز ) آپّ (آب)  این چیه گفتنت بشه عاشق یه سری کارا هستی این که  از همه جا بالا بری  یه روز قبل تولدتت در فر باز بود یه دفعه دیدیم رفتی نشستی رو در فر یه بارم رفتی نشستی رو در ظرف شویی ...
18 اسفند 1390

عزیز دلم یکساله شد

امروز تولد عسل مامانه عزیز دلم یکساله شد                        وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست  و هدیه من به تو نازنین قلب مادری است که فقط برای تو میتپد  عاشقانه و صادقانه دوستت دارم تولدت مبارک   بازم شادي و بوسه ، گلاي سرخ و ميخک ميگن کهنه نمي شه تولدت مبارک تو اين روز طلايي تو اومدي به دنيا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما   تو تقويما ...
23 بهمن 1390