هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

هلیا همه هستی من

جیگر طلا به مشکین شهر رفت و اومد

1391/4/17 22:31
نویسنده : مامان بلا
1,799 بازدید
اشتراک گذاری

۱۵ تیر یعنی روز نیمه شعبان راه افتادیم و رفتیم به مشکین شهر  از شهر ما تا اونجا  ۴ ساعت راه بود که هلیا خانوم دخمل خیلی خوبی بود یه کم بازی کرد یه کم خوابید و یه کم گاگا لی لی خورد تارسیدیم به مشکین خونه دوست بابایی اونام یه دخمل کوچولو به نام سارینا داشتن که ۳سالش بود و خیلی ناز و ملوس با لهجه ی غلیظ مشکین شهری  که هی می گفت هاچان یعنی کی چه موقع ولی خوب وسایلشو به هلیا نمی داد البته هلیا یه کیف و یه جفت دمپایی شو  تصاحب کرده بود و با اونا بازی می کرد برا خودش عالمی داشت  

شب هم رفتیم به یکی از آب درمانی های اونجا که یه کم هوا سرد بود و منم هلیا رو با پتو مثل ساندویچ پیچیده بودم خیلی خوش گذشت فرداشم اومدیم خونمون 

هلیا خانوم که داره تنهایی قدم می زنه

 

و ما سه نفر

 

۱۷ تیر هم خانوم خانوما ۱۷ ماهه شد و شیطون بالا این روزا خیلی ناز و ملوس شده بخصوص که یه کم تپل شده و موهاشم کمی بلند شده

تا می گیم

 هاپو چی می گه ؟ می گه آپ آپ 

 پیشی چی می گه ؟ مآو مآو 

گوسفند چی می گه ؟ مَ مَ 

تا چیزی رو نبینه می گه : کووووووو

به دمپایی و کفش هم می گه : دی دی براش سمبل بیرون رفتنه

به پستونکش می گه : ممه

قبلا به آب می گفت آبو الان دیگه آپ می گه

تا می افته زمین می گه : اوخ

این روزا عاشق دمپایی و کیف و کلاهه دمپایی های منو یا مال خودشو می پوشه کیف و مثل خانوما میندازه به دستش وکلاهم میزاره سرش و با ناز وعشوه راه میره گاهی سرگرم خودش میشه و گاهی میره وایمیسته جلوی در و می گه دی دی

این روزا از کلمات کو و چیه زیاد استفاده می کنه تا گل و می بینه بو می کنه  عشق جوجو دیدن و ذوق کردن براشون داره

دخمل ما خیلی شجاع و در عین حال بی پرواست که باید خیلی مواظبش باشم چون دوس داره تنهایی بدون کمک ما از یه جایی بپره یا  بالا بره حالا هرچی باشه برا خودش راه بیوفته و هرجا دلش خواست بره البته بادی گاردش( یعنی من ) همیشه حی و حاضر دنبالش در حال بدو بدو کردنه

هلیا مربیش اکرم جونو فوق العاده دوست داره تا میرم دنبالش بریم خونه از وسط راه دوباره برمی گرده دستاشو باز می کنه و بدو بدو میره بغل اکرم جون و بوسش می کنه بعضی وقتا که از تو سرویس می بیندش  داد و هوار راه میندازه که می خوام برم بغل اکرم جون

اون روزم هم اتاقیشو گاز گرفته بود و به علی زور میگه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)