جیگر طلا به مشکین شهر رفت و اومد
۱۵ تیر یعنی روز نیمه شعبان راه افتادیم و رفتیم به مشکین شهر از شهر ما تا اونجا ۴ ساعت راه بود که هلیا خانوم دخمل خیلی خوبی بود یه کم بازی کرد یه کم خوابید و یه کم گاگا لی لی خورد تارسیدیم به مشکین خونه دوست بابایی اونام یه دخمل کوچولو به نام سارینا داشتن که ۳سالش بود و خیلی ناز و ملوس با لهجه ی غلیظ مشکین شهری که هی می گفت هاچان یعنی کی چه موقع ولی خوب وسایلشو به هلیا نمی داد البته هلیا یه کیف و یه جفت دمپایی شو تصاحب کرده بود و با اونا بازی می کرد برا خودش عالمی داشت
شب هم رفتیم به یکی از آب درمانی های اونجا که یه کم هوا سرد بود و منم هلیا رو با پتو مثل ساندویچ پیچیده بودم خیلی خوش گذشت فرداشم اومدیم خونمون

هلیا خانوم که داره تنهایی قدم می زنه



و ما سه نفر

۱۷ تیر هم خانوم خانوما ۱۷ ماهه شد و شیطون بالا این روزا خیلی ناز و ملوس شده بخصوص که یه کم تپل شده و موهاشم کمی بلند شده
تا می گیم
هاپو چی می گه ؟ می گه آپ آپ
پیشی چی می گه ؟ مآو مآو
گوسفند چی می گه ؟ مَ مَ
تا چیزی رو نبینه می گه : کووووووو
به دمپایی و کفش هم می گه : دی دی براش سمبل بیرون رفتنه
به پستونکش می گه : ممه
قبلا به آب می گفت آبو الان دیگه آپ می گه
تا می افته زمین می گه : اوخ
این روزا عاشق دمپایی و کیف و کلاهه دمپایی های منو یا مال خودشو می پوشه کیف و مثل خانوما میندازه به دستش وکلاهم میزاره سرش و با ناز وعشوه راه میره گاهی سرگرم خودش میشه و گاهی میره وایمیسته جلوی در و می گه دی دی
این روزا از کلمات کو و چیه زیاد استفاده می کنه تا گل و می بینه بو می کنه عشق جوجو دیدن و ذوق کردن براشون داره
دخمل ما خیلی شجاع و در عین حال بی پرواست که باید خیلی مواظبش باشم چون دوس داره تنهایی بدون کمک ما از یه جایی بپره یا بالا بره حالا هرچی باشه برا خودش راه بیوفته و هرجا دلش خواست بره البته بادی گاردش( یعنی من ) همیشه حی و حاضر دنبالش در حال بدو بدو کردنه
هلیا مربیش اکرم جونو فوق العاده دوست داره تا میرم دنبالش بریم خونه از وسط راه دوباره برمی گرده دستاشو باز می کنه و بدو بدو میره بغل اکرم جون و بوسش می کنه بعضی وقتا که از تو سرویس می بیندش داد و هوار راه میندازه که می خوام برم بغل اکرم جون
اون روزم هم اتاقیشو گاز گرفته بود و به علی زور میگه


جیگر طلا به مشکین شهر رفت و اومد
