هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره

هلیا همه هستی من

گل دسته مامانی و اداره مامانی

1391/4/30 1:20
نویسنده : مامان بلا
459 بازدید
اشتراک گذاری

اینجا اداره مامانه جایی که هلیا خانوم  تو سالنش با سرعت ۲۰۰ کیلومتر در ساعت بدو بدو می کنه و منم دنبالش

 

 

اینجا جایی که ساعات پایانی اداره منتظر می شیم تا خروج بزنیم و بند دل مامانی پشت این استند  قایم می شه و دالی بازی می کنه

گاهی میبرمش حیاط اداره یه کم ویتامین دی کسب بکنه

هلیا خانوم عاشق سوراخ فاضلابه اینجا هم یکی پیدا کرده

رو دیوار ساختمان  اداره گنجشکا لونه کردن بند دل مامانی داره به اونا نگاه می کنه

اینجا مهد عسل منه

 

 

 

۲۲ تیر یعنی هفته پیش خانوم طلای ما مریض شد  تب شدید با اسهال و استفراغ وضع خیلی ناجوری داشتیم  دو سه روزه تبش اومد پایین و استفراغش قطع شد ولی مشکل اسهالش حل نمی شد که نمی شد  ترس از این که هلیا بره بیمارستان منو می کشت اعصاب درست و حسابی نداشتیم از لحاظ روحی خسته خسته شده بودیم از طرفی هم  دندون نیش خانومی جونه زده بود و روشم یه آفت گنده در اومده بود خلاصه طفلک بچه ام خیلی درد کشید و  پدرش در اومد  

  از یه طرف مادر و خواهرم رفته بودن  مشهد دست تنهای تنها بودم سه روز اداره نرفتم و موندم خونه گاهی مامان خوبی بودم و گاهی بد اعتراف می کنم که دیگه اون اواخر بریده بودم دور فرزند دوم یه خط قرمز  کشیدم به قول مامان نوژا ( البته با اجازه مامان نوژا )

گاهی خالی می‌شوی از همه خنده‌ها، گاهی دلت فقط یک جاده می‌خواهد که بروی اما نمی‌دانی کجا؟ و چرا؟

گاهی حتی آزاد نیستی که فکر کنی، که بسازی، بنویسی و دلت می‌گیرد

و من …دلم می‌گیرد وقتی از تو فرار می‌کنم و دلم پیش توست،

 یکی از فرشای خونمونم حسابی کثافت کاری شد ولی خوبی برخلاف همیشه خونه رو مرتب نگه میداشتم که اگه اومدن حال هلیا رو بپرسن خونه تمیز باشه  بابایی هم همکاری لازم و می کرد

 

 تا عشق آمد دردم آسان شد،خدا را شکر!

 

 

مادر شدم اوپاره جان شد،خدا را شکر

 

 

 

شوق شنیدن ریخت حتی گریه اش در من

 

لبخند زد جانم غزلخوان شد،خدا را شکر

 

 

 

من باغبان تازه کاری بودم اما او

 

یک غنچه زیبا و خندان شد،خدا را شکر

 

 

 

او آمد و باران رحمت با خودش آورد

 

گلخانه ما هم گلستان شد،خدا را شکر

 

 

 

سنگ صبورم،نور چشمم،میوه قلبم

 

شب را ورق زد،ماه تابان شد،خدا را شکر

 

 

 

مادر شدن یک امتحان سخت وشیرین است

 

دلواپسی هایم دو چندان شدء،خدا را شکر !

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)